
.
خواب دیدم در خواب با خدا گفتگویی داشتم
کنار دیوار های بلند زمان قدم میزدم گفتم خدایا :موافقی اندکی با هم قدم بزنیم ؟
گفت من همیشه آماده ام هر وقت هر جا ...
و خدا دست هایم را گرفت گفتم خدا
گفت جانم ؟
گفتم دلتنگم خسته چه کنم ؟
گفت با من بگو از دلتنگی هایت من با توام
میشنوم .........
گفتم خدایا چگونه سر سفره ی عشق تو واقعا بمانم ؟
گفت به این خاک دل نبند
گفت خود را رها کن ........
گفتم خدا " باید همیشه در حال گذر باشم باید ایستادن و توقفی در راهم نباشد
و خدا اندکی در چشمانم نگریست .......
گفت : آری ...باید از همه حب های درون گذشت
حب شهرت "شناخته شدن " که در دوران ظهور آخرین بازمانده خاندان محمد(ص) در میان مردمان هر
دیار عطش ایجاد میکند عطش شهرت ...
سری تکان دادم و خدا...دست هایم را محکم تر فشرد گفت در این راه به من توکل کن یاریت میدهم
و خدا ادامه داد ....
حب موفقیت های دنیایی ....
حب مقام ....
حب پول ....
بگذار این دنیا باشد که به دنبال تو میدود .... نه نو به دنبال دنیا.....
براستی عاشقان من میتوانند اینگونه خود را محک زنند که بخشیدن از مالشان که امانت من است
برایشان سخت نباشد
با اکراه و اجبار نبخشند بلکه از شوق و رضایت و با شعف ...
بخشیدن برایشان آسان است آسان میگذرند ...
گفتم...گفت میدانم چه در ذهن داری اما عشق بازی کن همیشه
بگو ..........
گفتم هنوز و همیشه فصل ...فصل رفتن و گذر است اینجا جای ماندن نیست ...
باز با من بگو....
و خدا گفت :جدایی از عزیزانت برای تو سخت تر از جدایی از من نباشد ...
براستی با آمدن مصیبتی و از دست دادت عزیزانت خدایت را گله میکنی؟؟؟
گفتم خدایا من قصور درگاه توهم ...بامن بمان .... اگر همراهی ام نکنی کسی جز تو را ندارم
اگر دیده از من برگیری خواهم مرد ..... خواهم مرد ............
و خدا لبخند زد لبخندی عاشقانه .........و عالم را لبخند خدا فرا گرفت ........
و من از مستی چشمانم برق میزد .........برقی از عشق .....از رهایی ........از دل نبستن .....
و من و خدا هر ۲ باهم خندیدم تا ابد خندیدیم .......و این صدا در همه جا پیچید ....


